تبليغاتX
دست نوشته های یک مرد

دوشنبه سی ام خرداد 1390

نیمه شب آواره و بی حس و حال٬ در سرم سدای جامی بی زوال

پرسه ایی اغاز کردیم در خیال٬ دل بیاد آورد ایام وصال

از جدایی یک دو سالی می گذشت٬ یک دوسال از عمر رفت و برنگشت

دل بیاد آورد اول بار را٬ خاطرات اولین دیدار را

آن نظر بازی آن اصرار را٬ آن دو چشم مست آهو وار را

همچو رازی مبهم و سر بسته بود٬ چون من از تکرار او هم خسته بود

آمد و هم آشیان شد با من او٬ هم نشین و هم زبان شد با من او

خسته جان بودم که جان شد با من او٬ ناتوان بود و توان شد با من او

دامنش شد خوابگاه خستگی٬ این چنین آغاز شد دلبستگی

وای از آن شب زنده داری تا سحر٬ وای از آن عمری که با او شد به سر

مست او بودم زه دنیا بی خبر٬ دم به دم این عشق می شد بیشتر

آمد و در خلوتم دم ساز شد٬ گفتگوها بین ما آغاز شد

گفتمش ......

گفتمش در عشق پا برجاست دل٬ گر گشایی چشم دل زیباست دل

گر تو ذورق وان شوی دریاست دل٬ بی تو شام بی فرداست دل

دل زه عشق روی تو حیران شده٬ در پی عشق تو سرگردان شده

گفت .........

گفت در عشقت وفادارم بدان٬ من تو را بس دوست میدارم بدان

شوق وصلت را به سر دارم بدان٬ چون تویی مخمور خمارم بدان

با تو شادی می شود غم های من٬ با تو زیبا می شود فردای من

گفتمش عشقت به دل افزون شده٬ دل زه جادوی رخت افزون شده

جز تو هر یادی به دل مدفون شده٬ عالم از زیباییت مجنون شده

بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش٬ طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش

در سرم جز عشق او سودا نبود٬ بحر کس جز او در این دل جا نبود

دیده جز بر روی او بینا نبود٬ همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود

خوبی او شهره عافاق بود٬ در نجابت در نکویی طاق بود

روزگار.....

روزگار اما وفا با ما نداشت٬ طاقت خوشبختی ما را نداشت

پیش پای عشق ما سنگی گذاشت٬ بی گمان از مرگ ما پروا نداشت

آخر این قصَه هجران بود و بس٬ حسرت و رنج فراوان بود و بس

یار ما را از جدایی غم نبود٬ در غمش مجنون عاشق کم نبود

بر سر پیمان خود محکم نبود٬ سهم من از عشق جز ماتم نبود

با من دیوانه پیمان ساده بست٬ ساده هم آن عهد و پیمان را شکست

بی خبر پیمان یاری را گسست٬ این خبر ناگاه پشتم را شکست

آن کبوتر عاقبت از بند رفت٬ رفت و با دلداری دیگر عهد بست

با که گویم او که هم خون من است٬ خسم جان و تشنه خون من است

بخت بد بین وصل او قسمت نشد٬ این گدا مشمول آن رحمت نشد٬ آن طلا حاصل به این قیمت نشد

با چنین تقدیر بد تدبیر نیست از غمش با دود و دم هم دم شدم

باده نوش غصه او من شدم مست و مخمور و خراب از غم شدم

زره زره اب گشتم

کم شدم.....

اخر اتش زد دل دیوانه را ......

اخر اتش زد دل دیوانه را

سوخت بی پروا پر پروانه را

عشق من .....

عشق من از من گذشتی خوش گذر بعد از این حتی تو اسمم را نبر

خاطراتم را تو بیرون کن زه سر دیشب از کف رفت فردا را نگر

اخر این یک بار از من بشنو پند بر منو بر روزگارم دل نبند

عاشقی را دیر فهمیدی چه سود ..... عشق دیرین گسسته تار و پود

گر چه اب رفته باز اید به رود ماهی بیچاره اما مرده بود...

بعد از این هم اشیانت هر کس است .... بعد از این هم اشیانت هرکس است

باش با او یاد تو ما را بس است

نوشته شده توسط عبدالحسن عبیات در 12:37 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390

مرد تنها در یک شب بارانی

آن لحظه که دلتنگ یارم می شوم خود به خود هوس باران را میکنم....
آن لحظه که اشک از چشمانم سرازیر می شود هوس یک کوچه تنها را میکنم....
آن لحظه است که دلم میخواهد تنهایی در زیر باران بدون هیچ چتر و سر پناهی قدم بزنم...
قدم بزنم تا خیس خیس شوم ، خیس تر از قطره های باران.... خیس تر از آسمان و درختان....
آن لحظه که خیس خیس می شوم ، دلم میخواهد باز زیر باران بمانم ، دلم نمیخواهد باران قطع شود....
دلم میخواهد همچو آسمان که بغضش را خالی میکند ، خالی شوم ، از دلتنگی ها ، از این شب پر از تنهایی...
تنها صدای قطره های باران را می شنوم ، اشک میریزم ، و آرزوی یارم را میکنم....
دلم میخواهد آسمان با اشکهایش سیل به پا کند.....
لحظه ای که آرام آرام میشوم و دیگر تنهایی را احساس نمیکنم ، چون باران در کنارم است.....
باران مرا آرام میکند ،  مرا از غصه ها و دلتنگی ها رها میکند و به آرزوهایم نزدیک میکند.....
آن دم که باران می بارید ، بغض غریبی گلویم را گرفته بود ، دلم میخواست همچو آسمان که صدای رعدش پنجره های خاموش را میلرزاند فریاد بزنم ، فریاد بزنم تا یارم هر جای دنیاست صدای مرا بشنود........
صدای کسی که خسته و دلشکسته با چشمان خیس و دلی عاشق در زیر باران قدم میزند ، تنهایی در کوچه های سرد و خالی... کجایی ای یار من؟ کجایی که جایت در کنارم خالی است.....
در این شب بارانی تو را میخواهم ، به خدا جایت خالی خالی است.....
 کاش صدایت همچو صدای قطره های باران در گوشم زمزمه می شد .....
تو بودی شبی عاشقانه را با هم داشتیم ، تو که نیستی منی که همان مرد تنها می باشم قصه ای غمگین را در این شب بارانی خواهم داشت....
قصه مرد تنها در یک  شب بارانی ، شبی که احساس میکنم بیشتر از همیشه عاشقم....
آری آن شب آموختم که باران بهترین سر پناه من برای رفع دلتنگی هایم است....

نوشته شده توسط عبدالحسن عبیات در 11:33 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه سیزدهم خرداد 1390

زورکی نخند عزیزم...

زورکی نخند عزیزم ، میدونم اومدی بازی
نمیخوام این آخرین ، بازی زندگیم ببازیم

خودتو راحت کنو ، فکر کن که جبران گذشته اس
از منم میگزره اما به دلت چاره نسازی
اومدی بشکنی بشکن ، از من ساده چی مونده قبل تو هر کی بوده ، تموم تار و پود سوزونده

تو هم از یکی دیگه سوختی میخوای تلافی باشه
بیا این تو و دلو & باقی احساسی که مونده

دل ما اونقده پاره س ، موندنش مرگ دوباره س
آسمون سینه ما ، خیلی وقته بی ستاره س

همینی که باقی مونده ، واسه دلخوشی تو بشکن
تیکه تیکه هامو بردن ، آخرینشم تـــو بکن

نمیخوام بگزره عمری ، خسته شی واسه فریبم
یقتو نمیگیره هیچکس ، آخه من اینجا غریبم

بزنو برو عزیـزم ، مثل هر کس که زد و بـرد
طفلی این دل که همیــشه ، به گناه دیگرون مــــــــرد

نفرتت به از غریبه ، سر یک غریب خراب کن
خنده کوتاهم اما ، بیا گریه کن عذاب کن

مهمم نیست که چه جرمی، یا گناهی این سزاشه
باقی دلم یه مشت خاک، همینم میخوام نباشه

عقده های یک شکستو ، خالی کن سر دل من
دیگه متروک مونده واست ، خاک پیر ساحل من

از نگاهات خوب می فهمم ، که تو فکرت یک فریبه
بازی بسه پاشو بشکن ، من غریبو تو غریبــــه

دل ما اونقده پاره س ، موندنش مرگ دوباره س
آسمون سینه ما ، خیلی وقته بی ستاره س

همینی که باقی مونده ، واسه دلخوشی تو بشکن
تیکه تیکه هامو بردن ، آخرینشم تـــو بکن

نمیخوام بگزره عمری ، خسته شی واسه فریبم
یقتو نمیگیره هیچکس ، من که با خودم غریبم

بزنو برو عزیـزم ، مثل هر کس که زد و بـرد
طفلی این دل که همیــشه ، به گناه دیگرون مــــــــرد

دل ما اونقده پاره س ، موندنش مرگ دوباره س
آسمون سینه ما ، خیلی وقته بی ستاره س

همینی که باقی مونده ، واسه دلخوشی تو بشکن
تیکه تیکه هامو بردن ، آخرینشم تـــو بکن

نوشته شده توسط عبدالحسن عبیات در 9:43 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390

فقط یک پلک با من باش...

فقط یک پلک با من باش، نمی خوام از کسی کم شی /

 ازت تصویر میگیرم که رویای یه قرنم شی /

 فقط یک پلک با من باش ، بگم سرتاسرش بودی /

 به قلبم حمله کن یکبار، بگم تا آخرش بودی /

نمیشی عشق ثابت، پس بیا و اتفاقی باش /

 یه فصل و که نمیمونی، تو یک لحظه اقاقی باش

/ نمیشه با تو که خوبی، به ظاهر هم کمی بد شد /

 به آدم های شَهرت هم، علاقمند باید شد /

فقط یک پلک با من باش، فقط یک پلک با من باش /

دارم یه قصه میسازم، از این تنهایی بی تو /

 بیا بشکن روایت رو، تو نقش تازه وارد شو

کجای نقطه پایان، میخوایی تو فال من باشی /

 نخواستم بگذرم از تو، که تو دنبال من باشی /

 اگه قلبت یه جا دیگه ست، با چشمات صحنه سازی کن /

 اگه گیری نمیتونی، توی دو نقش بازی کن /

فقط یک پلک با من باش، فقط یک پلک با من باش ...


نوشته شده توسط عبدالحسن عبیات در 0:3 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390

کوک کن ساعت خویش...

كوك كن ساعتِ خویش !
اعتباری به خروسِ سحری، نیست دگر
دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است
كوك كن ساعتِ خویش !
كه مـؤذّن، شبِ پیـش
دسته گل داده به آب
و در آغوش سحر رفته به خواب
كوك كن ساعتِ خویش !
شاطری نیست در این شهرِ بزرگ
كه سحر برخیزد
شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین
دیر برمی خیزند
كوك كن ساعتِ خویش !
كه سحرگاه كسی
بقچه در زیر بغل،
راهیِ حمّامی نیست
كه تو از لِخ لِخِ دمپایی و تك سرفه ی او برخیزی
كوك كن ساعتِ خویش !
رفتگر مُرده و این كوچه دگر
خالی از خِش خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است
كوك كن ساعتِ خویش !
ماكیان ها همه مستِ خوابند
شهر هم . . .
خوابِ اینترنتیِ عصرِ اتم می بیند
كوك كن ساعتِ خویش !
كه در این شهر، دگر مستی نیست
كه تو وقتِ سحر، آنگاه كه از میكده برمی گردد
از صدای سخن و زمزمه ی زیرِ لبش برخیزی
كوك كن ساعتِ خویش !
اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر
و در این شهر سحرخیزی نیست

نوشته شده توسط عبدالحسن عبیات در 4:50 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •